امروز برای آبجی کوچیکه لباس تابستونی (جای تعجب نداره..بهاره ولی مثل تابستونه..تهران که  اینطوره..شهرهای دیگه رو نمیدونم)

توسط مامان و بابا گرفته شد!یکی از لباس ها تنگ بود و مامان گفت بریم یه سایز بزرگتر بگیریم..!

منم که عاشق خرید لباس برای فسقلی ها هستم رفتم..!البته یه شرطی هم گذاشتم..!

از اونجایی که امروز به شدت هوای تابستون رو حس کردم..دلم آیس پک میخواست..!

-خیابان هم عجیب نامنظم و بهم ریخته بود..!:/..شلووووغ! یه جوری که انگارِ دمِ عیدِ!

خلاصه رفتیم و یه لباس دیگه تقریبا به سلیقه من گرفتیم..! بنده هم نقش یه همراه جلبکی رو داشتم:|

از این جهت که مامان سریع رفت سوار ماشین شد و اصلا منتظر نموند که برم سمت بستنی فروشی:|..دوم اینکه در انتخاب لباس نقش بیشتری داشت:/..

بنده هم مثل یک مجسمه رفتم..مثل مجسمه برگشتم..!

خواستم بگم که کلا خرید تنهایی می چسبه..!یا دونفری با سکوت مادر:)

+نمیدونم چرا در مقوله خرید اصلا نمیتونم با مامانم کنار بیام:/

-------------

امروز در کمتر از سه دقیقه..

سه آدم متفاوت دیدم در خیابان..

سه آدم با ظاهرها و رفتارهای عجیب!

آن پسرک معلول که همراه خانواده اش بود و غصه و ناراحتی در چهره مادرش هویدا بود

دیگری دخترک کوتاه قدی با استخوان بندی صورت عجیبش..! و بدن بسیار لاغرش..!درحالی که می خندید!

و آخری هم پسری که سندروم داشت و تنها کنار ایستگاه تاکسی نشسته بود و به مردم نگاه میکرد..!

سه دنیایی که برای خیلی از ما عجیب است..

سه انسانی که شاید دائما شکرگذار باشند..

یا ناسپاس..!

سه انسان هم نوع خودمان..!ولی با دنیایی متفاوت..!

اردیبهشت تان بهشتــ:*