وقتی بچه تر بودم ..!

 علت خیلی از بیماری ها رو که می شنیدم..!

همه میگفتن بخاطر اعصابه..! جدی نمی گرفتمش..! خنده هم میکردم

آخه مگه میشه همه ربط به این مغز گردویی داشته باشه...!

ولی کم کم فهمیدم..!

کم کم دونه دونه تجربه کردم..!

از شدت درد پاها..که ربط داشت به اعصاب و استرس..!

از قلب و درد های ناگهانی...

معده و اوضاع دردناکش..!

ریزش موها..!

وَ وَ...!

عجیب بود..همه میگفتن ربط دارد به اعصاب..!

ولی اینبار جدی گرفتمش...!

امروز فکر نمیکردم زانوی سمت چپم انقدر درد بگیرد که با هربار بلند شدن آه بکشم..!

که شب تا دیروقت..علاوه بر تحمل افکار..درد زانو را بردوش بکشم..!

بعدازظهر آبجی کوچیکه و مامان. رفتند بیرون...رفتم که در را برایشان باز کنم..!

چشمانم سیاهی رفت و چهره هیچ کدامشان را ندیدم..!

عقب عقب آمدم افتادم..!

مامان دستپاچه شده بود...! خواست شربت برایم بیاورد ولی نذاشتم..!

هرچه می پرسید چرا اینطوری شدی..چرا حالت بده..!

مِثل مجسمه بی زبان...بی پاسخ نگاهش میکنم...!

ولی باید تظاهر به ایستادگی کنم..!

باید هنوزهم بخندم..برای آبجی کوچیکه شکلک دربیارم...!برایش دست بزنم..!

گوش شنوا باشم برای دردودل..!

و هیچکس هیچکس..! حال مرا نمی فهمد..!

و دوست ندارم که بدانند..!


پ.ن:
دَرد را نباید نوشت..! چون نباید خوانده شود..چون همه اش گفتنی نیست..! ولی همیشه رامِ ایستادگی تو نیست..!حتی اگر بی زبان ومبهم بگویی..!


_

برگرد رو به دوربین لبخند بزن:)

-برای دوربین یا تو؟

---------------------