خب گفتم تا تنور داغه منم نون رو بچسبونم..لبخند

تا حوصله نوشتن هست و...خلاصه از این حرفها..!

یکی از خاطرات ِ جالب سفر شمال دسته جمعی..با خانواده مادری ..ماجرای جالب ماکارونی با مایع ظرفشویی بودخنده مقر اصلی ..یا مجمع برای گرد همایی اعضای فامیل منزل ماست..یعنی رفت از اینجا و بازگشت به اینجا..!

اقوام اقرار کردند که

احساس راحتی خاصی میکنند در منزل مامردد..

خب خوشحالم از این بابت..ولی تحمل بچه های کویچک شیطون یا بعضا پرو و گستاخ رو ندارم.فریاد.حالا بماند اینا..!

 حشو رو بذارم کنار..

یه جای باصفا و دوست داشتنی که رفتیم کلاردشت عزیز بود.

.وای که چقدر ویلاهای اونجا قشنگن..!اصلا عااالی.بازم اینم بماند..!بوسه
بعد از اسکان تو یکی از این خونه ها.. خیلی زود زود نوبت شام رسید..!سر آشپز عزیز امشب زندایی مادر عزیزم بود..!و غذایی که قرار بود پخته بشه..ماکارونی...

خیلی ها عاشق ماکارونی هستن و خیلی هم طرفدار داره.._حالا استثنا رو بذاریم کنار..خودم یه زمانی جز استثنا ها بودم ولی الان نه دیگه توبه کردمخنده_

زندایی جان هم ماکارانی ها خیلی خوشمزه ای میذارن..!

القصه نامبرده شروع کردن به درست کردن این غذای محبوب و چرب و چیلی..! که در کمال ناباوری دیدن..کف قابلمه دارد حباب میکند و انگار می سوزد..!مهر شده

تعجب و ترسشون خیلی خنده دار بود..خصوصا اینکه این عزیز بالاخره سابقه دار بودن دیگه:)

اتفاقا همین صحنه هم خیلی اتفاقی توسط دوربین ضبط شد..!:)


ولی خب نامحسوس و مشخص نیست..!

زندایی جان متوجه شدند که مایع ظرفشویی زرد رنگی رو جای روغن ریختند..!

چون این مایع در ظرف پلاستیکی براقی بود..و انصافا شباهت به روغن داشت..!

شما هم خستگی سفر و آشپزی برای جمعیت زیاد رو هم اضافه کنید دیگه..!

ولی خوشبختانه زندایی هم خیلی شوخ طبع هستند و از اینکه اون شب کلی درباره این موضوع خندیدم ناراحت نشدن..!

فکر نکنیدا که هر وقت منزل ایشان میریم و ماکارونی میخوریم بازهم سرشوخی باز میشود..یاد مایع ظرفشویی میافتیم..!آرام


پینوشت: نوشتن خاطرات ِ خوب..! یاد آوری خاطرات ِ خوب..!بهم امید میده ...