مطمئنا دیر یا زود باید جدا میشدم..!از خانواده..از دوخواهرم..!ولی فکرش را نمیکردم که انقدر زود به حقیقت بیپوندد..!

انگار آماده نبودم...!

امشب کلی وسایل آماده کردم که برم دنبال سرنوشت خودم..

که دیگر وقتش رسید..وقت عمل..!

متاسفانه آنقدر احساساتی هستم که میترسم آسیب ببینم..!

اما قرار است کلی عادت هایم را ترک دهم..

ودر وهله ی اول اول..قوی باشم.

.به فکر این هستم که شروع زندگی جدیدم را! با شما راحت تر و ساده تر در میان بگذارم..!

ته ته تهران اینجاست برای من..البته فعلا..!تامدتی از شهرم دور میشم:)

دختریم خوش اومدی تهران..:)

+باشم؟؟:)

پ.ن.: قول میدم به خدا نزدیک شوم..