بعد مدت ها با آرامش خاص و با لبخند از رختخواب بلند میشم..فارغ از استرس و اضطراب حجم کارها..! اصلا بیخیال  همان چند دقیقه بعد خواب را که باید با لبخند آغاز کنی مگر میشود به بهای کارهای روز فروخت!؟ و یا از دست داد؟؟

قول داده بودم بخاطر کمبود شدید آهن بدن...دیگر سمت چایی و قهوه و کافه و خانواده هایشان نروم..!! بعدتر که دیدم ترک این کارها ..موجب مرض است:)

شروع کردم درمان کم خونی با انواع مکمل ها..! البته که لازم نیست گوشزد کنید که کار بیهوده ای است..!

فعلا برای شروع خوب است..!حداقل این که روزانه قهوه خوردن را ترک کردم و هفته ای دوبار نهایتا به سراغش میروم..آن هم فقط به احترام قرص ها :)

عصر به همراه خانواده بدون ابجی بزرگه رفتم خیابان..! هنوز هم هوا ناجوانمردانه سرد بود..!! باز هم ظلمی به بدن خودم کردم و شیرکاکائو و شکلات خریدم و به جای نهار خوردم..!!

قول داده بودم لبخند بزنم و این انرژی رو به بقیه منتقل کنم..حتی در سوز سرمای پاییز زمستونی..! درخت ها همه نارنجی پوش شده و این فصل نوید بهار من بوده همیشه..!

آبجی کوچیکه خوابش گرفته بود...! بغلش کردم و برایش شعر خواندم..!  و به دنیای کودکانه قشنگش فکر میکردم و حسرت میخوردم..!

فردا هم قرار است بروم فروشگاه و یخچال خالی خوابگاه رو پرکنم..!! قول دادم که یخچال شکلاتی نشود:)

اما آبجی بزرگه تنها می ماند ..!

قرار است نهار به خانه عمه بروم..! چقدر قول داده بودیم تابستان برویم تهران گردی..کافه ..! پارک..! ولی نشد..!

 این مهمانی بدون آبجی بزرگه که همیشه کنارش بودم..! لحظات مشترکمان کم کم دارند کم می شوند...ولی فاصله دل و قلبهایمان هرگز...

اجازه نمیدهم فاصله های فضا..فاصله ی دلمان را زیاد کند..!

اجازه نمیدهم..

...

..

.

+هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم // گر مانده ام خموش ؛ خدا داند و دلم