می بیبنی این روزها ، همه جا پر شده است از متن های قشنگِ عاشقانه.بیتشرش هم از یار ِ تنهاشده است که در فراق یارش می نویسد..

وقتی میخوانی دلت به درد می اید..حتی خودت هم حس میکنی عاشقی...یا عاشق بودی و طعم تلخ شکست را چشیدی..

بیخود است که بخوانمشان..! آخر نمیدانم من کجای قصه هستم ..عاشق بوده ام تا بحال؟ کسی عاشقم بوده است؟

چه دنیای بی تکلیفی از عشق دارم...! مگر به دردم هم میخورد اگر تکلیفش معلوم شود؟

میرسم به همان نقطه..همان روزی که راحت از دست دادم..

راستی اگر من عاشقت بودم و با هر بار دیدنت خودم را گم میکردم و زغوغای جهان فارغ..

چرا الان! الان که نیستی نه دیگر دلتنگت میشوم و نه دوستت دارم...!

اصلا بگذار بی کلیشه بگویم و تو هم راحت بفهم از رفتارم..

نمیدانم چه شد..

که راحت از چشمم افتادی.

.دیگر دلم ثانیه شماری نمیکند برای دیدنت...ثانیه شماری میکند زودتر بروی..آرزو میکند نبیند تو را هیچ وقت...هیچ نشان و خبری ازتو نرسد و نگیرد..

خوب هم موفق بوده ام...

فقط نمیدانم چرا وقتی همه ی آن متن های غم زده یک عاشق را میخوانم، گاهی تصویرت جلوی چشمانم می آید...همین!