گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

+مُشتی نوشته..! به زبان گُل نِگار..!به تایید ناخواسته کیبورد..
به ترنم زیبای گُل ها..!
وصدای نَفَس فرشتگان..!
زیر بآران بی حساب عشِق!
.
.
+قضاوت ممنون:)

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همیشه برای نوشتن با خودم کلنجار میرفتم و میروم..!

که چرا بنویسم..!

اصلا لزومی دارد نوشته شود..! بعد هم که با یک دلایلی منصرف می شدم..! اما مگر آرام میگرفت ذهنم..!  آنقدر پر از متن و حرف  می شد..!  که ازارم میداد..!

مثل خوره به جانم می افتاد..!

پس تصمیم گرفتم بنویسم..! و اما این اول ماجرا نبود و آخرش هم نبود..!

برای نوشتن هم گاهی حوصله تایپ ندارم و گاهی رشته کلام از دستم میرود.!

مشکل تر از همه ی اینها طرز بیان احساسات و اتفاقات و روزمرگی هایم است..!

هیچ وقت هم دوست نداشتم و ندارم که از شخصی تقلید کنم یا نوشته هایم صرفا کپی شده باشد..!

وبلاگ های متعددی باز کردم..! ولی نانوشته ماندند..!

اما اینجا یعنی بیان..این صفحه یعنی گلنگار..! را جور دیگری دیدم..!

با خودم عهد بستم که بنویسم..! که بگویم..! تا برجا بماند..!

چه از خاطره ها ، تجربه ها، تصمیم ها، افکار، و َ وَ وَ!..قول دادم که حوصله به خرج بدهم..!

و بدون ترس از قضاوت خودم..!نوشته هایم..! بنویسم..! چون مغزم دیگر گنجایش ندارد..!

 نمی خواهم تمام تقصیر را بیاندازم گردن بی ظرفیتی یا کم حجمی اش..! بلکه اتفاقا مدیون این همه عظمت و این همه تلاش های ثانیه ای هستم..!

باید بگویم که از این به بعد..!

قرار است بنویسم..!

قرار است از تمام روزهایی که بر من میگذرد..!

از خوب ها و بدهایش ،از تلخ و شیرین هایش،بچگی ها یا بزرگی هایش..!

بی تجربگی ها صادقانه و شفاف و بی هیچ اغراق و توجیه بنویسم..! تا بهتر و بهتر خودم را بشناسم..!

در مورد ِ باز یا بسته بودن نظرها ! تصمیم قطعی خواهم گرفت..!

بازبودن نظرها این مزیت را دارد که: نظر و عقیده دوستانی را درمورد همان پست میخوانی ..!همه جوره اش..!

بسته بودن نظرها این مزیت را دارد که: نمی دانی آنهایی که پست راخواندند چه عقیده ای داشتند و این پایان باز را به طرز عجیبی می پسندم..!

مهمترین نکته ای که باید بگویم: من اینجا نمی خواهم خودم را جور دیگری نشان بدهم..!اینجا آیینه زلالی از تمام خودم است بی هیچ بزرگنمایی یا کذبی..!

این پست شاید ثابت ترین پست انتخاب شود..!

راستی من را ( گُل نِگار) بخوانید..!:)


گل نوشت: با وجود نوشتن بازهم فکر میکنی و بیشتر که می اندیشی می بینی انگار هیچ ننوشته ای..! اما همه اش را که نمی شود نوشت!مگه نه!؟

۶ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۴
گُل نِگار

راست ، چپ ، مستقیم فرقی نمیکند..!

مهم این است که دُرُست بروی..!

گاهی از راست رفتن ها به بن بست یا کجی می رسی..!

پ.ن:

بود-نبود...! مهم نیست..!

۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱
گُل نِگار

به طور اتفاقی با یک مهاجرِ ایرانی که هم اکنون در انگلستان زندگی میکنه آشنا شدم..!

از فرهنگ و آداب ِ زندگی انگلیسی ها میگفت..!اتفاقا با بیانی بسیار خوب..!

البته می گفت که خیلی هم سخت میگذره...

ولی چون هدف داره تحمل میکنه..!

نمیدونم تجربه ی زندگی تنهایی اون هم در کشوری دیگه چه جوریه..!

تابحال راجع بهش عمیق فکر نکردم..!

ولی مسلما قسمت سخت گذشتنش بیشتر از قسمت خوب گذشتنش هست..!حداقل در ابتدا..!

چقدر خوبه وجودِ آدمهایی که آنقدر مصمم پای هدف هایشان ایستادند..!

که سختی ها را به جان میخرند..!

مثلا پسردایی  مادرعزیز که رنگ و رویش را اصلا در خانواده ما ندیدیم..!

تازمانی که در ایران بود و در دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصیل..!

حالا که دیگه او آن سر دنیاست ..در کشور آمریکا..!

چقدر خوبه که دلیل و بهانه را گذاشتند کنار..!

پسردایی (م) اتفاقا در روستا هم زندگی میکردند..!

و پدرشان رو هم در دوران بچگی از دست دادند...! اما اینها بهانه نشد..!

اعتراف بکنم که جدای درس گرفتن از زندگی چنین آدمها-بیشتر ذهنم مشغول این شده که چقدر  خوبه و چقدر میچسبه که زبان انگلیسی رو خوب یادبگیری..! :)

برای همین تمرکز بیشتری روی این زبان میگذارم..! چون تازگی ها خیلی کم کاری کردم..!:(

+امشب خودم رو جای یک مهاجرِ ایرانی تصور میکنم..! :) شاید شاید خوشمان آمد...

+امیدوارم در پیدا کردن هدف زندگی و مقاومت برای رسیدن به هدف..! خیلی پیروز باشید و باشم:)

+احساس میکنم بیشتر بیانی ها مسافرت هستن..خیلی خلوته آخه..!هیچ وبی آپ نشده..!ستاره ها خاموشن..:(

 

۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۱
گُل نِگار

برای کشتن یک زن نیازی نیست فریاد بزنی ,

ترکش کنی ,

رویاهایش را بدزدی یا به او خیانت کنی

برای کشتن یک زن کافیست وقتی برای تو پیرهن زیبا می پوشد

فراموش کنی بگویی : " چه زیبا شده ای بانو "

آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد و کمی از قلبش می ریزد

و اگر فقط چندبار دیگر به همین راحتی از نگاه تو بیفتد تمام او می شکند

و یک روز صبح زنی را میبینی

که روحش به مقصد تنهایی خانه ی تو را ترک کرده

اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست

و تو محکومی با جسد متحرک یک زن صبحانه بخوری.


گل نوشت: مَتن رو خیلی دوست دارم..!{متاسفانه نمیدانم نویسنده اش کیست!}

گل نوشت دوم:  بعضی از آدمهآ آفریده شدند فقط برای اینکه زمین از بَدها خالی نباشَد...!

گل نوشت سوم: تا شروع لایفـ استـایلِ جدیدم! چند روزی بیش نمانده..! حتما خواهم نوشت

گل نوشت چهارم: لَبتون پر از خنده های ته دِلی :)

۱ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۹
گُل نِگار

چقدر دلم میخواست الان روی این صندلی نشسته بودم..! و فارغ از ترس خیس شدن لباس ها..! زیر باران خیس بشم..!

من همیشه عاشق بارون بودم و هستم..!

یه جور عشق قلبی :)

نه بخاطر حالت توصیفی عاشقانه اش..!بخاطر محبتی که من از تک تک قطراتش بی منت دریافت میکنم...!

همین اردبیهشت ماه بود که بارون شدیدی اومد..!

حدود نیم ساعت رفتم و زیر باران ایستادم..!

حس وصف ناشدنی بود..! و همین تجربه باعث شد که بیشتر از قبل عاشق باران شوم..!

که علت دلتنگی این روزهایم شود..!

در این گرمای تابستان...! چقدر هوای بارون کردم..!

چاره ای نیست جز صبر..! و دیدن تصویر هایش ..وتصور اینکه آنجایی..!

حتی برای لحظه ای..! باورکنید با همین تصورات هم میشه حتی ریزش قطره ها رو هم حس کرد..!باورکنید..!

+این تصویر رو ناگهانی دیدم و حیفم اومد توی پستم ازش استفاده نکنم..

دوست داشتید الان اینجا بودین!؟ دوست داشتین دستتون چی بود؟؟ فکر کنم یه گل خوش عطر:)

+ حال ِ دلتون پر طروات...!

اگه دوست داشتید جمله ای،وصفی از بارون، یا این تصویر، برام بنویسید..!ممنون مهربون ها..!

۶ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۳
گُل نِگار