گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

+مُشتی نوشته..! به زبان گُل نِگار..!به تایید ناخواسته کیبورد..
به ترنم زیبای گُل ها..!
وصدای نَفَس فرشتگان..!
زیر بآران بی حساب عشِق!
.
.
+قضاوت ممنون:)

پیوندهای روزانه

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

درمان

دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۹ ب.ظ

بنابر نظر سنجی دوتا وبلاگ رو یکی میکنم

پس خدمتتون هستیم با یه وبلاگ جدید و کامل و آغازی دیگر...

+ دوستانی که آدرس میخواهند اعلام کنند

چون بنابه دلایلی آدرس رو عمومی نمیذارم:)

+درخدمتیم

+التماس دعا

  • گُل نِگار

سندروم دو وبلاگی و راه درمان

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۲۱ ق.ظ

من میخوام یه چیزی بگم روم نمیشه!خنده

ی سوال

اینجا کسی هست دو وبلاگه باشه!؟ یعنی دوتا وبلاگ رو مدیریت کنه!

یا هستین جز کسانی  که از اول وبلاگ نویسی اتون رو جای دیگه شروع کنید -_- مثلا آدرس دیگه

هستین؟

نقض قوانین نیست؟

دل ِ وبلاگ نمیشکنه؟؟

نمیدونم تصمیم نهاییمو بگم یا نه

ولی خب لا به لای نوشته ها معلومه

یک: یه وبلاگ مخفی دارم که اتفاقا زودتر از گل نگار تاسیس شده بود ![94]

دو: فکر مدیریت دوتا وبلاگ [که زیاد دوست ندارم]

سه: یکی کردن وبلاگ ها!

چهارمی خیلی دیگه بازه: ایجاد یه وبلاگ نو و جدید !

+ پیشاپش از راهنمایی ها و تجربیاتتون ممنونم:)

  • گُل نِگار

حیات ِ حیاط

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ب.ظ

 بی مقدمه :

بالکن پر از گل

و حیات!:)

امروز وقتی مامان و بابا با ذوق رفتن و چند تا گلدون گرفتن ،

بهونه ای شد که دسته جمعی به گل ها آب بدیم و بالکن رو بشوریم...

آبجی کوچیکه خیلی ذوق میکنه اینجور وقت ها!

مامان و بابا هم که عشقشون گله و سرشون حسابی گرم..

و واقعا حال خوبی میگیرن..

.منم دوربین رو آوردم و از هر ثانیه عکس میگرفتم...

وزش باد دلربا...

به مامان وبابا که کنار پنجره ایستاده بودن و یکی یکی از گل ها میگفتن گفتم : همینطوری سرتون رو برگردونید ونگاه کنید به دوربین:)

بابا به افق نگاه کرد..خنده ام گرفت و گفتم عه چرا ژست دهه چهل و شصت گرفتین:)

جفتشون خندیدن وهمین بهترین فرصت برای گرفتن عکس بود...

+ آبجی بزرگه هم از صبح درگیر اینه که یه مرغ مجلسی برای سحر درست کنه!

منم خوشحال خوشحال خودم رو اصلا درگیر نکردم و گفتم ای بابا حالا واجبم نیست انقدر زحمت!

+ مامان هم برای افطار شعله زرد گذاشته و من ظهر حدود یه ساعتی مراقبش بودم و هم میزدم! و کلی با خودم حرف زدم:).

راستش موقع هم زدن هم میخواستم دعا کنم ولی یادم رفت! یعنی لا به لای بلند بلند حرف زدنام محو شد!

+الهه در یک پیامرسان داخلی :) هوای این روزهامو داره وبرام موزیک های سنتی و بی کلام قشنگ میفرسته میگه چون دوست داری :)

+ دیگه امشب به حول وقوه ی الهی برای امتحانات میخونم! قول دادم خلاصه برداری کنم D;

و اما سوگلی گل ها برای من :)

  • گُل نِگار