گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

۵ مطلب با موضوع «قبل تر» ثبت شده است

پاییز...

وَ شروع این فصل دوست داشتنی ...!

آذرماه برفی 95 ویک عدد گل نگار:تصویر

دارم میرم خوابگاه:))

+ عرض تبریک خدمت ِ دانشجوهای بیانی گلمون..آرزوی موفقیت برای تک تکتون ^_^

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۲ ۲۳ نظر
گُل نِگار

پرنده ِ رهــا..( نگارنده دلش تنگ است):

ひよこ * のデコメ絵文字  مشغول دنیای خودش بود! نزدیک تر که رفتم سریع خودش رو قایم کرد لابه لای شاخه ها! غافل از اینکه چه صحنه ای ساخته واسه عکس و از لنز دوربین من جا نمیونه!

همین قدر ساده ، دوست داشتنی و دست نیافتی 宝石箱☆〟 のデコメ絵文字


× سلام به رفقای تکِ بلاگستان :) نمیدونید چقدر دلم برای خودتون و نوشته های پرحس اتون تنگ شده بود.

وقتی پنل رو چک کردم و ستاره های روشن اتون رو دیدم ! خوشحال و شادمان منتظر فرصت مناسب برای خوندنشونم.[خیلی ها رو هم خاموش خوندم:)]

این وسط رفتن  الیــوت ناراحت کننده بود:( ما که منتظر هستیم برگردین :) نفر دوم مسابقه نمک شو هم که شدین :) تبریک

×  روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتم و سرفرصت میگم براتون خوبای نازنین^-^

× مخلصتون برم و تمام :)

×لوکیشن عکس: ترمینال مسافربری .گل نگار منتظر عمویش رو صندلی دوربین و کتاب به دست ، نشسته بود تا این پرنده کوچک حواسش را پرت خودش کرد:)

۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۵ ۱۲ نظر
گُل نِگار

وقتی سرنوشتم در اینجا رقم خورد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۸
گُل نِگار

بار از دوش برداشته ام...

PHOTO: BY GOLNEGAR(حالا انگارچی هست!:/)

یک عدد گُل نگار باری از دوش برداشته هستم..!:)

هوووف بالاخره این متن نمک شو نوشتم...! (سوج به دل ننوشته ها:/جنبه ندارم میبنید:!)

یعنی تو عمرم انقدر به خودم استرس وارد نکرده بودم:/

اینم مثل بقیه مسابقاتی که تو عمرم شرکت کردم از جهت ایجاد یه خاطره خوش وارد شدم:)(جمله بندی (0-0)

راستی این صدای بارون زیر رو هم بشنوید

از بارون ِ دیشب ضبط کردم برای شما...آخرش هم تندی یه سلام کردم..اونم مجبورا میشنوید:/

صدای بارون

یعنی انقدر که جیغ مرگ میشی از بارون 

وقتی تابستون بباره که دیگه میمیری :)

+بعدا نوشت....الاان بگم که الان به شدت داره بارون میاااد:) آخ جان جان..! جای همتون رو خالی میکنم..:)

۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۱۲ نظر
گُل نِگار

+ هرچی شد شد:/

ساعت حوالی یک-یک نیم بامداد.مثلا قرار است بخوابیم.

او ذهنش بدجور مشغول است و انگار چیزی مثل خوره به جانش افتاده و نمیگذارد آسایش داشته باشد! هی تکان میخورد و این پهلو پهلو میشود !

یکدفعه اعصابش بهم میریزد و بلند میگه: اصلا بیخیال، هر چی شد شد..! ومن اینطرف تر..خوشحال از شنیدن این جمله.^__^

آن روز هم به یکتا گفتم من یه اصل تو زندگی دارم و بیشتر با این استراتژی رفته ام :هرچه بادا باد!آرام

مگر میشود آخرِ قضیه خودت را پای چوبه دار ببری و خودت خم شوی و زحمت چهار پایه را بکشی..! و بعد هم تظاهر کنی چقدر خودت رو دوست داشتی!

یکتا هم با من هم عقیده بود اما یگانه درست مثل مَهی!مردد

و اتفاقا اون شب هم مهی نبود و بخاطر همین کلافگی ذهن اش ، شلوغی و دورهمی آن شب را رها کرده، و به خلوت گهی سوت و کور،تنهای تنها رفته بود تا خودش را جمع کند.(میگویم چه خوبه!اما من هر وقت  تنها  و تنها رفتم به جایی برای فکر کردن ،فراموش میکردم اصلا موضوعی که منو اینجا کشونده چی بود و مغز عزیزم مرا به ناکجا آباد هایی میبرد که شب قبل وقت خواب ، یادش رفته بود ببرد.جان ِ مادرت بیخیال شو!)

داشتم میگفتم!همین جمله ی سبز رنگی که در بالا گفته شد! نطق بنده را بازکرد و من برای او تا خود صبح(حوالی ساعت 6 و نیم) حرف زدم:/

بی انصافی نکنید و هم چنین قضاوت:/ او نیز سخن گفت! گفت(نه ،خدایی گفت :|) و بعد هم از خاطراتِ خوب ِ حال خوب ،حرف زدیم..از بامزه ها و آنقدر خندیدیم !  

  که مغز لعنتی رگ هایش بیرون زده بود چون نمیتوانست دیگر رژه برود! و دیگه افسارش دست ما بود..!روی خاطره های خوب زوم کردیم و خوابمان برد:)

غرض از این پست این  که : خوشحالی،هپی & مَپی بودن رو وابسته به هیچ شخص یا اتفاق یا رویداد نکنیم(البته میدونم تو بطن متن هیچ اشاره ای به این موضوع نکردم:/ ولی قصد همین بود منتهی دیگه!!!)

+نکته آخر:برای اینکه این پست نیمچه رسمی طور طولانی نشه! از کارهای مثبت خوبی که امروز انجام دادم شب میگم محتملا:)

+نکته آخرتر: آقا این استاتژی که گفتم همه جا بکارنمیبرما..وقتی لازمه:)

+عکس: مراسم مگنوم خوران با هم کلاسی،هم خوابگاهی، هم اتاقی، تخت روبه رویی،مهدیه .ع ! بعد از یک مصاحبه خواب آور:|

۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۰
گُل نِگار