تصویری که مشاهده میکنید را نگارنده با حال ِ دیگری تماشا کرد! وقتی که از اتاق بیرون آمد و یک عدد فندق ماژیک به دست را کنار دیوار دید!!

بعد نگاهش را ثابت کرد روی صورت فندق..!

و فندوق که از خواهر بزرگتر خود حساب میبرد ،سر را پایین انداخته و یواشکی خواهر ِ متعجش را نگاه میکرد..!

خواهر که نگارنده متن است خواست کمی نزدیک فندق شود تا ماژیک را از دستش بگیرد و بقیه دیوارها در امان بمانند که:

در طی اقدام زیرکانه آبجی کوچیکه پا به فرار گذاشته و با صدای خنده بلند ماژیک را بر دیوار دیگری می رقصاند!

نگارنده که حوصله ی جیغ بنفش فندق را ندارد! مهربانانه از او درخواست کرد ماژیک را بدهد تا چشم چشم دو ابرو را روی دیوار بکشد.

واینچنین آدمک های نخراشیده نقش بر دیوار شدند! که از خنده آدمک بالایی مشخص است چه حرص ِ خالی نشده ای را قورت داده !

پس از چندی پدر ِ فندق دیوار را میبیند و ذوق کودک ِ [بووووق] را میکند !

و خواهر بزرگتر درحالی که ابروانشان گره خورده است یاد ِ دوران کودکی خود میافتد که حتی موقع رنگ کردن نقاشی هایش

خط ها نباید بیرون می زد و نقاشی باید خیلی مرتب کشیده و رنگ آمیزی میشد!!!!

خون خونش را میخورد و قسم یاد میکند دفعه بعد آبجی کوچیکه را برای رنگ آمیزی دیگر دیوارها تشویق کند:/

.

.

.