+ث ا ب ِ تــــــ


واجب میدونم که بگم..!:)

صفحه ی گل نگار یک سری حرف های روزانه است !

حشو  وزایده و ناپیوسته گفتن..زیاد دارد..!

ولی همه ی اینها به کنار..!

چون انگشتانم به نوشتن عادت کرده است

"باید" بنویسم..!

علاقه ی خاصی هم به کیبورد دارم

و از خودکار و جوهر پس دادنش هراسان..!

از مداد و محو شدن نوشته ها بعد از ماه ها نگران..!

پس می نویسم در بیان..!با قلم ناتوان ناتوان..!

ولی برای خودم...!ضمیر نهان..!


این پست بار بسته بودن کامنت بقیه پست ها رو از الان95/4/11 به بعد به دوش میکشه..:)

گُل نِگار لــآوز یـــو...^__^

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • گُل نِگار
    • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵

    +:) خوش اومدی عروس

    کتاب رو بذاری رو میزشروع کنی درس خوندن..

    صدای پیام گوشی ات بیاد..

    شماره ناآشناست...وقتی میپرسی میفهمی بهترین دوستته..! با یه شماره جدید..

    حالش رو میپرسی...میگه تا کی خونه ای؟؟ قراره بیام :).. خوشحال بشم و بگم همین فردا بیا! من پنجشبه گود بای تهرانم..!:)

    .

    .

    اعتراف میکنم باوجود اینکه یه هفته فرجه بود! من فقط دو روز استفاده کردم و درس ها مونده..و امشب باید تا پاسی از شب بیداربمونم، و تو این چنین موقعیت هایی حوصله مهمونی و تفریح ندارم..ولی..! وقتی صمیمی ترین دوست..همسایه دیوار به دیوار قدیمی.! با خانواده دوست داشتنی اش..! قراره بیاد...همه ی این بهانه ها کنارمیره..تازه جالب تر اینکه عروس هم باشه:)) ...

    +پیام میدم که آلبوم عکس های آتلیه اش رو بیاره:))..

    + این امتحان ها که تموم بشه و قبل از شروع ترم..!   برنامه قرار با دوست ها و رفقای قدیمی تنظیم کردم..!:) مطمئنم کلی خوش میگذره:))

    +دیشب هم مریم ، دوست قدیمی ِ یه سفر ِ چهار روزه ، پیام داد..!چقدر تغییرکرده بود..!کلی ذوق کردم..!! و البته وقتی فهمیدم دانشجوئه ..حس کردم چقدر پیر شدم:)) مریم چقدر بزرگ شد..:)

    + کلی حرف دارم..در فرصت مناسب می نویسم..یعنی محاله بتونم دوام بیارم و نگم:)

    + گزاف گویی رو ببخشید..:) در هوا هستم:))

    • گُل نِگار
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    + این مراحل ِ سختِ زندگی..!

    باورش سخت شده برام..! یعنی هنوز نتوستم کنار بیام...! من.! مــن شخص اول ِ ماجرای زندگی خودم هستم..! باید تصمیم هایم را عاقلانه بگیرم..و به پای همه ی ما وقع بعد ِ آن باشم..!!

    حالا که کمی آرام گرفته بودم...و مثلا تصمیم بزرگ زندگی ام را خودم..گرفته بودم..بازهم زمان تصمیم گیری شد.

    .و من ِ تازه بزرگ شده..هراسان و دستپاچه..! پر از علامت سوال ِ ماندن یا رفتن..!

    پر از دلتنگی..! رها کردن شهری که عاشقش اش بودم..دوستانی که آروزیشان را داشتم..! و حالا باید راحت از کنارشان بروم!!

    نمی دانم..! همه ی این ها می شود تجربه ی دردناک ِ زندگی..! امیدوارم سال های آینده..! به تصمیم هایم افتخار کنم..! و پشیمان نباشم..!

    اصلا میدانی دردِ از دست دادن پاییز است..!گفتم که همیشه برایم خوب بوده است..! حالا این زمستان ِ لعنتی آمده و میخواهد خوشی هایم را یکدفعه از من بگیرد!!!

    + چرا بعضی آدم ها، یکدفعه، یک عالمه ، غیر قابل تحمل ، می شوند..!؟؟:|

  • نظرات [ ۰ ]
    • گُل نِگار
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    + بلاگر برف دوست:) + عکس :دی

    یک  گل نگار زمستانی :)خنده

    دیونه اون دونه برف محو شده جلوی دوربینم:) همون که در حال پرواز بوده و شکار دوربین شده..خیلی یهویی:)

    صبح بوی زمستون پیچیده..! با شوق آماده میشم..! صبحانه خوراک لوبیا رو  با عشق نوش جون میکنم..!لبخند

    شهر سرد است..سرد سرد..! هر طرف نفسی در فضا..با بخارهای بازدم هایشان..!

    اینبار با انرژی میروم.

    از محیط بیمارستان متنفرم..! هر بار که میرم..چشم و سردرد امانم رو می برد..!! مهر شده

    سعی میکنم نگاهم به بیمارها نیافتد.! وارد بخش درمانگاه می شویم..!!

    رزیدنت پسر جوانی است..! آبجی کوچیکه اجازه نمیدهد چوب را در دهانش بگذارد..!

    پسرجوان هم هول شده است و هم میخندد..!

    بعد هم که چوب را میگذارد آبجی کوچیکه چوب را با دهانش محکم میگیرد و میخندد..! همه خنده مان میگیرد.

    .مرد جوان موبایلش را از روی میز برمیدارد و آبجی کوچیکه با دیدن موبایل لبخند می زند و ذوق میکند..! رزیدنت چقدر مضطرب شده است..:)

    سوال هایش را صد دفعه دیگر می پرسد و مامان هم هربار بالبخند جوابش را میدهد..!:) جواب های طولانی و تکراری :/..!

    روی صندلی نشستم..! دوسال  پیش همینجا نشسته  بودم..منتظر دکتر..!

    و حرفهایی که به دکتر زدم....سوال هایی که پرسیدم..! فردای آن روز..! آن دخترک گریان...!

    همه در کسری از ثانیه از جلوی چشمانم گذر کرد..!! خیره در افکارم غرق شدم..!

    بیرون آمدیم و دوان دوان از سرما فرار کردیم..رفتیم به میهمانی دو همکار خانم ، پدر.که هرچقدر از مهربانی و لطفشان بگم کم گفتم..!

    روی میز..پر از دیکشنری و کتاب های انگلیسی بود..! زل زده بودم به آنها..! کمی بعد خود خانم آ آمد..! اتاق گرم گرم..! ظرفی در آورد و  آجیل تعارف کرد..

    برای اولین بار انجیر برداشتم:)..!

    از کودکی هایمان گفت و اینکه چقدر بزرگ شدیم..! و گفت که مسلما یادتون نمیاد !

    راست هم میگفت..از خاطرات آن زمان..فقط

    راه رفتن در راهرو...هدیه هایی که میگرفتیم...تخم مرغ شکلاتی های که جایزه داشتند..! آسانسور بازی...!

    نشستن روی صندلی و چرخ خوردن همراهش و کیف کردن..!! و فقط دلچسبی های کودکانه یادمان بود..تصویر آدمهایی هم که هر دفعه از آنها هدیه میگرفتیم در ذهنمان نبود..!

    اینبار هم خانم آ درست مثل گذشته ها..! به من و آبجی ها..! هدیه داد..! چقدر مهربان بود..چقدر قربان صدقه میرفت..! ما هم هدیه هایمان را تحویل دادیم..!

    بابا به من میگوید برو بیرون از اون آبنما عکس بنداز..!:) (کلیک)..من هم مشتاق..! تند تند و لرزان عکس میگیرم..! یخ زده بود..!

    برف شدید می شود...! روبه روی خانه ی عمه رسیدیم..! من و مهی (آبجی بزرگه..که دوقلو هستیم باهم:)) زیر برف دوربین را درآوردیم و عکس می اندازیم..! :)

    بوی قورمه سبزی دیوانه ام میکند..!! خندهدل کندن از پنبه ریزهایی که روی سرم میریخت و حال نشستن زیر سقف..آن هم در پاییز زمستانی..سخت بود..!

    به زور به صبا گفتم شال و کلاه بپوش برویم زیر برف..حرف هم نباشه:).. آماده میشود..میرویم پارک..! همان پارک پر خاطره دوران کودکی بابا..!..خلوت خلوت..!

    عجب حال قشنگی بود..! (کلیک پروازی به سمت برف ها) زیر برف..خنده...چیک چیک عکس انداختن..!لبخند..چتر ها را به حال خودشان گذاشتیم (کلیک)

     

    http://uupload.ir/files/5svo_c360_2016-11-24-12-21-04-605.jpg (بزرگتر)

    رو درخت ها رنگ پاییز و رو چتر اثر زمستونه..! اینم از آذری که دلش زمستان خواست:*

    در این سکوت پارک..! (کلیک)فقط ما هستیم و یک خانم به همراه پسر کوچکش..! به یکدیگر لبخند می زنیم..!به دنیای قشنگمان که بی ترس از سرما.

    .آمدیم رویش را کم کنیم:) آمدیم به مهمانی این پاییز زمستونی دوست داشتنی..!

    دستانش را گره کرده جلوی صورتش گرفته..!! میگوید با لبخند.من مجبورم بخاطر پسرم..من مادرم آخه:)..ته دلش البته معلوم است زیر برف با وجود لرزیدن هایش را دوست دارد..! من هم میگویم..می ارزه:)..هر بار لبخند به یکدیگر هدیه میدهیم..روز بخیری می گویم و میرویم..!

    چقدر زیر برف هوس نسکافه کردم..! سوپرمارکت دورتر را به بهانه بیشتر زیر برف بودن انتخاب میکنم..پنهانی:)..چقدر گرم است..!پیرمرد از همان ابتدا با لبخند گیرایش از ما استقابل میکند..!گیج از گرما..! نمیدانم چه بخرم:)) تنها شکلاتی ها به ذهنم میرسد و بس..زبان درازی

    برای همه بستنی زمستانی بر میدارم و برای خودمان سه تا..! شکلات هیس:) مضافا!

    پیرمرد شکلات های خیرات را پخش میکند..بازهم با لبخند..شکلات از دستم می افتد..!

    دوستش خم میشود و شکلات را میدهد..کلی تشکر میکنم و انرژی و حس خوب از مهربانی ها دریافت میکنم...!

    شب هم خیلی اتفاقی و ناگهانی میرویم حرم عبدالعظیم حسنی..!بعد مدت ها..!

    چقدر امروز خوب بود..! چقدر ممنون مهربونی هات هستم..!که حالم رو خوب کردی..! این تصویر رو هم ببینید..! حسش خوبه..(کلیک)

    حتی ترافیک وحشتناک زمان برگشت هم برایم شیرین بود..!

    خصوصا وقتی فلش را با اهنگهای مورد علاقه خودم پر کرده بودم..!:) و به نظر بقیه هم قشنگ بودند..!

    +پ.ن : خواستم با نسکافه خداحافظی کنم..وانیلا و کاپوچینو اومدند:|..هرچند کاپوچینو رو اصلا دوست نداشتم..ولی وانیلا (کلیک) آخر شب حالم رو خوب ترتر کرد..:)

    خیلی نوشتم نه!!:) با این وجود خیلی ناگفته ها بازم ناگفته موند...!:)

    + پاییز جان..بازم اعلام میکنم..من تو را عاشقم...(کلیک)

  • نظرات [ ۴ ]
    • گُل نِگار
    • جمعه ۵ آذر ۹۵

    +بُعدِ فاصله های فضا را نمی بینم.!

     

    بعد مدت ها با آرامش خاص و با لبخند از رختخواب بلند میشم..فارغ از استرس و اضطراب حجم کارها..! اصلا بیخیال  همان چند دقیقه بعد خواب را که باید با لبخند آغاز کنی مگر میشود به بهای کارهای روز فروخت!؟ و یا از دست داد؟؟

    قول داده بودم بخاطر کمبود شدید آهن بدن...دیگر سمت چایی و قهوه و کافه و خانواده هایشان نروم..!! بعدتر که دیدم ترک این کارها ..موجب مرض است:)

    شروع کردم درمان کم خونی با انواع مکمل ها..! البته که لازم نیست گوشزد کنید که کار بیهوده ای است..!

    فعلا برای شروع خوب است..!حداقل این که روزانه قهوه خوردن را ترک کردم و هفته ای دوبار نهایتا به سراغش میروم..آن هم فقط به احترام قرص ها :)

    عصر به همراه خانواده بدون ابجی بزرگه رفتم خیابان..! هنوز هم هوا ناجوانمردانه سرد بود..!! باز هم ظلمی به بدن خودم کردم و شیرکاکائو و شکلات خریدم و به جای نهار خوردم..!!

    قول داده بودم لبخند بزنم و این انرژی رو به بقیه منتقل کنم..حتی در سوز سرمای پاییز زمستونی..! درخت ها همه نارنجی پوش شده و این فصل نوید بهار من بوده همیشه..!

    آبجی کوچیکه خوابش گرفته بود...! بغلش کردم و برایش شعر خواندم..!  و به دنیای کودکانه قشنگش فکر میکردم و حسرت میخوردم..!

    فردا هم قرار است بروم فروشگاه و یخچال خالی خوابگاه رو پرکنم..!! قول دادم که یخچال شکلاتی نشود:)

    اما آبجی بزرگه تنها می ماند ..!

    قرار است نهار به خانه عمه بروم..! چقدر قول داده بودیم تابستان برویم تهران گردی..کافه ..! پارک..! ولی نشد..!

     این مهمانی بدون آبجی بزرگه که همیشه کنارش بودم..! لحظات مشترکمان کم کم دارند کم می شوند...ولی فاصله دل و قلبهایمان هرگز...

    اجازه نمیدهم فاصله های فضا..فاصله ی دلمان را زیاد کند..!

    اجازه نمیدهم..

    ...

    ..

    .

    +هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم // گر مانده ام خموش ؛ خدا داند و دلم

  • نظرات [ ۰ ]
    • گُل نِگار
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    + پنبه ریز اشک میریزه..ابر..

    #گل_نگارانه

    پاییز باشد و یک دنیا هوای پر بغض..!!

    و یک ابر پر غرور که اشک هایش را میگذارد برای روز مبادا...ولی نمیداند..که روز مبادا نمی آید به وقت او..!

    هر زمان که سیر شود از خفگی..می آید و می گرید و می ماند بر دلش..!

    و توآنقدر یخ بسته بودی که اشک هایت را پنبه ریز بر زمین ریختی..تا آرام آب شود و بریزد و اثری نماند..

    بس نیست این عذاب صبر ناتمام..! قدری کوتاه بیا...

    + مگه میشه هوای دلت خوب نشه..توی هوای خوب پاییز..!

    همیشه مدیون این فصل بودم..و چقدر زود تمام میشه..! این روزها هم حالم رو خوب کرد...

    میدونی تو هیچوقت بدقول نبودی..فقط گاهی مرا یادت میرفت..!

    پاییز برفی اتون به خیر...لبخند

    +تهران برگشتم..

     _ یه تصویر میتونه حرفات رو خیلی خلاصه بگه؟

    _ شاید...آخه یه سری حرف ها رو فقط باید قورت داد..! :)

    _ کاش یه روز از این حرفا سیر بشی...

    _:))

  • نظرات [ ۱ ]
    • گُل نِگار
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵
    +مُشتی نوشته..! به زبان گُل نِگار..!به تایید ناخواسته کیبورد..
    به ترنم زیبای گُل ها..!
    وصدای نَفَس فرشتگان..!
    زیر بآران بی حساب عشِق!
    .
    .
    +قضاوت ممنون:)
    +رسم دوستی با خدایم..سرآغازی دارد بی انتها..!
    +توزیبـآبخوان،؛قرارِ دلـم..!
    .
    .
    .
    ,مکتب حسینی ام آرزوست..