گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

+مُشتی نوشته..! به زبان گُل نِگار..!به تایید ناخواسته کیبورد..
به ترنم زیبای گُل ها..!
وصدای نَفَس فرشتگان..!
زیر بآران بی حساب عشِق!
.
.
+قضاوت ممنون:)

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

همسایه مهربون ما..بنام زهره خانم..!یه خانم ترک  زبان و بسیار بسیار زیبا رو..!

دیروز نزدیک افطار یه کاسه آش برامون آوردند..!

هرچقدر از خوشمزگی این آش بگم کم گفتم..!

طبق تجربیات ِ من..! عزیزان ترک ..!

 غذاهای آشی رو خیلی خوشمزه درست میکنند..!

هرچند که غذاهای پلویی اشون هم خوشمزه است..

ولی من بیشتر میهمان غذاهای آش طوریشان:) بودم..!

هنوز هم مزه ی رشته ی خوشمزه و بوی خوشش! با مزه ی کشک در دهانم است..!
از طرف دیگر..همسایه دیوار به دیوار مان..فاطمه خانم هم..که ایشان اهل ساوه  هست..!
آش های تعریفی و جانانه ای دارد..!
امید دارم که به زودی میهمان آش خوش طعم ایشان نیز باشیم:))
کاسه آش را پر از شکلات خوشمزه کردیم ..! از آن جهت که یه پسر دبستانی شیطون و خب صدردصد عشق شکلات هم دارند..!
من هم یه نامه کوچیک نوشتم و زیر انبوه شکلات ها گذاشتمش..!
هرچند مامان مخالفت میکرد..!
ولی دل ِ من مشتاق این کار بود..!
چون وقتی زهرا-دختر دومی اش_ یا محمد_همان پسرآخرکوچکش_ این متن رو برای ایشان بخواند..خوشحال میشن..! مطمئنم..!


به جهت رعایت حال ِ روزه داران:) از گذاشتن تصویر آش معذوریم..!:)








۱۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۹
گُل نِگار

+بهش میگم...!میدونم که از این به بعد میخندی!

+لبخند میزنه و ساکته..!شاید هم تایید میکنه..!

+میگم شبها دیگه راحت میخوابی و درد روح نداریم..!

+چشماش امید دارن ولی دلش نه..!

+میگم بیخیال و بی ترس راه میریم و بلند بلند حرف میزنیم..!

+حواسش جای دیگه است..!

+میگم من مطمئنم همه چی خوب میشه..!

+ تلخ میخنده


کاش یه ذره از حرفها به واقعیت می پیوست..

                                             تا حرف هایم شعاری نباشه که نه حال اون رو خوب کنه..

نه حال خودم !درد این که نمیدونی چرا اینجوری شد..!

بدتر از اون اینکه نمیدونی چیکارکنی که خوب بشه.


 .!

مرا به گریه نینداز میشکنم مثل فنجانی که وقتی شکست نفهمیدیم بوته ی نقاشی شده ی گل سرخش کجاست!... . . #رویا_شاه_حسین_زاده

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۰
گُل نِگار
یه ویژگی مثبتی که دارم
  اینه
 که اصلا
اصلا
نمیتونم بدون برنامه ریزی زندگی بکنم..!
خب درسته شاید یه سریاش رو نتونم انجام بدم..!
اما همین که دغدغه این رو داشته باشم..
که مثلا فلان ساعت باید این کار رو بکنم..!
 و از انجام ندادنش خودمو سرزنش کنم..!خوشحالم..!
یه سری برنامه ایران و تهران گردی..برای تابستان ریختم..!
از اونجایی که عمه هم اومده تهران..! بهشون گفتم که اونها هم بیاین باهم بریم!
ولی یه سری ملاقات خیلی مهم دارم..با دوستانی پرقدمت و بعض ها هم نیو!:)
از تمام لحظات زندگی هم درست مثل همیشه عکس میگیرم.
.ولی ایندفعه خیلی ها رو با سایز کوچیک اینستایی چاپ میکنم..!
البته که امید دارم.. دوربین دوست داشتنی رو به عنوان هدیه بگیرم..!:))!
و اما مسئله مهم تر ! ورزشه..!
بابا قول داد که هر روز صبح بریم پااارک و  ورزش کنیم..!یوووهوو..!
 از اتفاقات رو هم اینجا ثبت می کنم..!:)
خوشحالم که امید دارم..!خوشحال..!
بیشتر آشنا میشیم ایشالا..×
:)
فعلا حال ِ ثبت ِ لحظه ها نیست..!چون وقت نیست..!
-------
تیر و تولد..! نزدیکه یه سال بزرگ تر شدنم..!:)



۷ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۵
گُل نِگار
بعضی روزها حکم برگشتن به عقب و گذشته ها رو دارن..!
یه فروشگاه تازه تاسیس از همین هایپرها..! افتتحاح شد..
امروز هم رفتیم که از اونجا هم بازدیدی داشته باشیم..!
قبلا که این مرکز بزرگ فقط برای نمایشگاه بود..و ما هم تنها نمایشگاهی که می رفتیم و بازدید میکردیم نمایشگاه اعتیاد بود.!
اونم وقتی ده دوازده سال بیشتر نداشتم
و با وحشتناک ترین تصویرها و فیلم ها روبه رو میشدم..!
همین ها هم مقدمه ای شد برای رفتن به سمت و سوی خبرهایی که اصلا مناسب سن من نبود.!
اینکه دائما
 مستند های اعتیاد و قتل و گروگان گیری رو میدیدم..!
از روی کنجکاوی..!
 ولی دریغا که نمیدوستم قراره چه تاوانی رو بعد ها پس بدم..! بگذریم..!
خوشحال خوشحال تو فروشگاه قدم میزدیم که یکدفعه چهره ای برام آشنا اومد..!
بیشتر که دقت کردم..فهمیدم که الهه است.!..دوست ِ مهربون اعتکاف..!
ماه و خانم بود..ماهتر شده بود!
بوی عطر بی نظیرش..! چهره معصوم و دوست داشتنی اش..وهمون زبان شیرین اش..!
همدیگر رو بغل کردیم..
انگار این قسمت ما بود که همیشه ماه رمضان ها همدیگر رو ببنیم..!ا
از زهرا.س گفت..! دلم یجوری شد..وقتی گفت مرداد ماه عروسیشه..!
 آخه تنها کسی که راز خواستگار اون شب رو میدونست من بودم..!
 زهرا که من عاشقش بودم و اونم بی نهایت عاشق من...که نمیدونم چرا..!
 موقع خداحافظی تو بغلم گریه کرد..! هیچ وقت فکر نمیکردم..جدایی و دوری ما سه سال بشه..!
به الهه قول دادم جایی بهتر همدیگر رو ملاقات کنیم..!
که امیدورام برنامه ریزی که برای دیدارشون کردم عملی بشه..!
موقع برگشت..روی پل هوایی  فائزه و زهرا رو دیدم..!اصلا باورم نمیشد..!
خیلی دلم تنگ زهرا بود..! ارتباط خیلی نزدیک ما..! و اون همه خاطرات شیرین..!
برمیگرده به چهار پنج سال پیش..!
هرچند که تا پارسال کنار هم بودیم..!
ولی نه مثل قبل..نه بخاطر کم شدن محبتمون بهم..!بخاطر درگیری مسائل دیگه..!
زهرا هم میگفت خیییلی خوشحال شده ما رو دیده..!
 لباش خشک خشک بود..! زیاد با دهن روزه نگه نداشتمشون..!:) والا کلی حرف داشتم..!

نمیدونم دقیقه ها و قدم ها چه جوری خود به خود با هم هماهنگ میشن برای بهم رساندن ها..! و یا جدایی ها..!
امروز که مدیون این هماهنگی مثبتشان بودم..
هرچند که کلی طلب دارم  و روزی باید پاسخگو باشند..!
شاید هم من ..اول شخص زندگی..!قدم هایم را درست برنداشتم..!
نمیدونم..هر چی که بوده.. گذشته..! ولی به قول گفتنی..گذشته رو نمیشه فراموش کرد..!
برای پشیمانی خیلی زود نیست!!!!!!!
به عنوان نقش اول فیلم خودم..! باید اشتباهاتم را بپذیرم..! و درصد جبرانش باشم..!
+ ممنون که خیلی دیر نشد..!
+دم افطاری دعااااام کنید شدید..!ممنون

۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۰
گُل نِگار

+

خسته ام از تظاهر ِ ایستادگــی...!

جای دندون هزار گرگـ به تنــم..!

----------


.

.تکرار مکرر آهنگی که انگار از زبان تو حرف میزند..!

هیچ کس هیچ کس..بزرگترین شکست زندگی من..!  در به در شدن من را ندانست..غیر از خدا..!

اشک های شبانه ..

خنده های تصنعی از خوشحالی..!

آرام باش..!

باید فراموشش کنی..!

ولی..

.

.

.

بگذار پایان باز قصه ات ..! پر از علامت سوال باشد..!


آسمون منم مثل تو ساده بودم..!
آسمون بس که نباریدم بریدم..
هرچی گشتم بستر عشقی ندیدم..!


۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۰
گُل نِگار