گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

رونوشت روزها راروی هم سنجاق کــردم..!

گُــل نــِگـــآر

+مُشتی نوشته..! به زبان گُل نِگار..!به تایید ناخواسته کیبورد..
به ترنم زیبای گُل ها..!
وصدای نَفَس فرشتگان..!
زیر بآران بی حساب عشِق!
.
.
+قضاوت ممنون:)

پیوندهای روزانه

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

از خود راضی...

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۴۴ ب.ظ

+صدای اگزوز ماشینش تمام کوچه رو پر کرده! با بدبختی فکرامو متمرکز کرده بودم که خوابم ببره!

بیشتر از پنج دقیقه همین اوضاع ادامه داشت! اصلا نمیتونستم تحمل کنم این حجم بی خیالی و بی فرهنگی!!!

مسلمون حواست به همسایه ات باشه حق الناس نکنی!

روسری پوشیدم که برم دم پنجره بگم :آقای محترم لطفا مراعات کن! همین که بلند شدم برم سمت پنجره ! رفت:/...

نفس عمیق خشنی کشیدم و وفقط منتظرم امشب از این هنرنمایی ها بکنه !

این آدمها اگه چیزی بهشون نگی پررو تر از قبل به کارشون ادامه میدن..

هرچند تضمینی نیست که با تذکر هم تغییر کنند. اما لاقل خودم خفه خون نمیگیرم واز حقم دفاع میکنم...!

+راستی نگفتم براتون از بالکن گلی گلیمون ؟ حتما میام و از شب های قشنگش مینویسم:)

  • گُل نِگار

چوبه دار !

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

+ مثلا مامانت مهربون تر از همیشه برات هلیم درست کنه   宝石箱☆〟 のデコメ絵文字 خوراکی های خوشمزه بخره.

+ حالا وقتی هدیه هات رو نگاه میکنی حس قشنگی بهت نمیده! یا دلت در جدال بین اینکه لبخند بزنه  اما تلخی اتفاقات زودتر از لبخند جا خوش میکنه!

شما هم به این حال دچارین؟

از یه نفر که فکرشم نمیکردین هدیه بگیرین ولی دیگه به دلتون نچسبه!

آخ که چ حس تلخیه!

دائم دلت رو پای چوبه دار میبری که بابا یکم فراموش کن! ولی نمیشه !!! نمیشه!

خیلی تلاش کردم یکسری حرفها وخاطرات از ذهنم پاک بشه!

کمرنگ شد ولی هنوز به قوت پابرجاست

 واقعا نمیدونم این حس دلی از دست رفته رو که الان کاملا بی اراده ام در کنترلش، چکار کنم!゜*ゅるふわ、パステル*゜ のデコメ絵文字

.

.

+ :)) این روزها خودم رو  غرق کتابخوانی کردم:) و بازگشت به مَن ِ قبلی چندسال پیشم که از الانم خیییلی جلوتر بود....فعلا موفقیت کمی حاصل شده.

+ یه دفعه یادم افتاد خاطرات دو تا سفر دیگه ام رو که مربوط به سال 95_96 ننوشتم! و فقط تیتروار نگه داشتم! و این دومی (96) خوب نبود حتی تیتری از حوادث هم برای اینکه یوقتی بخوام خاطره بنویسم نذاشتم...! اما 95....سفر پر از حس خوبی بود که حالا آمیخته با گمشدگی شده!

  • گُل نِگار

به امید تولد

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ب.ظ

اگه فقط 30 روز تمرین ِ بندگی  باشه!

آخر ماه برای خودم تولدمیگیرم.

تولد ِ انسانی دیگر.

  • گُل نِگار

محرومیت ِ فصلی :)

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۴ ق.ظ

امسال خودم  رو از رفتن به نمایشگاه کتاب محروم کردم!

تنها خودم  نه..!

بلکه کتاب های انبوهی در قفسه که با نگاهشان التماس میکردند!نرو..فعلا ما رو دریاب...خنده

خب راستش خیییییییییییییلی برام سخت بود...

برای منی که هر هفته وقتی میومدم تهران لااقل با دوسه کتاب جدید ، قفسه رو پر میکردم...!

اما پا گذاشتم رو این هوس ِ خوشمزه D: و کتابهایی که تو این مدت خریدم و نتوستم بخونم ! مطالعه میکنم...!

برای هرکدوم هم جایزه گذاشتم...مثلا اگه فلان کتاب رو تموم کردم[ودرست حسابی تموم کردم ، با خلاصه نویسی و جویدنش ]

یه کتاب هدیه بگیرم ...

انگاری از اون کتاب وبخاطر همون کتاب که خوندم میتونم به خودم جایزه بدم:)

[اینطوری نقش رفیق بودن کتاب رو بیشتر القا میکنم:)]

خب شما بگید رفتین نمایشگاه؟ چ کتاب هایی خریدین؟

  • گُل نِگار

چرخش مردمک چشم ، با نوشته!

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ب.ظ

دیشب بهش گفتم تمام حس هات رو بنویس روی کاغذ و بعد برای خودت نگه دار.

اصلا خواستی بنداز دور ولی:

بنویس..!

بنویس ..

.بنویس...!

خوب یادمه از وقتی نوشتن رو یاد گرفتم خودم رو لا ب لای کلمات غرق میکردم

و بعد جمله ها و ...میساختم...

دفترهای زیادی که هرکدومشون رو سبک خاصی از نوشته ها پرکرده!

خاطرات ِ با جزئیات عمیق و بعضا تصویری، داستان های کوتاه، برنامه ها، حس های لحظه ای ،ناراحتی ها و اتفاقاتی که باید ثبت میشدن..!

همیشه دنبال ِ فراغتی بودم تا سریع برم خودم رو به کاغذ و قلم برسونم!

این عادت همراهم بود و توی دانشگاه و خوابگاه(دوسال پیش) هنوزهم مینوشتم ! 

به همه میگفتم بنویسید!

اما نمیدونم یهو چی شد که جوهر قلم بود و کاغذ و وقت فراغت فراوان ،

ولی دست و دل ناسازگاری میکردند..

شایدهم بخاطر وسواس فکری زیادی که سراغ ِ من  اومد!

مشغله های زائدی که بیخودی خودم رو درگیرش کردم!

یا حرف زدن همراه ِ ترسی که باید طوری بنویسی و بگویی که ناگفته بماند!

یا تفاوت سبک هایی که هر بار به طعم ِ دلم خوش میامد سراغشان میرفتم و قلم ِ بیچاره هم دچار بی هویتی شد! همین حالـا هم دنبال جوابی میگردم که چرا باید اینها رو بنویسم !؟ مگر مخاطب ِ این صفحه چ گناهی کرده که باید چشمانش را دنبال ِ کلمات بچرخاند و مُشتی حرف بخواند!

با همه ی اینها  ، باز هم یک کشش درونی ناپیدایی ، که نه منطق دارد و نه جواب سوالاتم را میدهد، مرا وام دار قلم میکند و به سوی خود میکشد!

[البته مطلع هستید که قلم در اینجا جایش دکمه های کیبورد است.

و شاید این خود هم دلیلی بر فراموشی نقش اصلی اش است.شاید].

یادم بود که این وبلاگ متولدِ ماه اردیبهشت است.

با وجود این حجم تنهایی که برای گل نگار گذاشتم بی انصافی است که تنهایی ماه تولدش آن هم از جانب سازنده [خودم:)] بر حجم غباردلش اضافه کند.

تولدت مبارک گل نگار ِ مجازی اردیبهشتی:)

وسلامِ آخر نوشته ای به بیانی ها!

ســــــــــلام:)

  • گُل نِگار