عروســـــــــــی انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوش گذشت و عالی بود که تمام اتوبان با وجود ضعف جسمی امروزم، با انرژی بودم لبخند بر لب...!خنده

چقدر داشتن همچین فامیل های باانرژی و مثبت خوبه...

فقط الان استرس اینو دارم که میریم شمال یا نه! خیییییییییییییلی دوست دارم که بشه!

دوستان زحمت کشیدن و یه روز مهلت فکر به ما دادند...آرام

ماهم تاکتیکی داریم پدرجان رو راضی میکنیم! از آهنگ خاطرات شمال و آهنگ های شمالی گرفته!

تا مثلا بحث رو کشوندن به خاطرات  دسته جمعی شمال قبل خیلی مرموزانه!

یا حتی وقتی از شیشه ماشین باد خنک بیاد بگم هوا چقدرخوبه و شمالیه:)

و پدر هم بفرماید: اینا همه دود ِ کجاش خوبه!اخم و منم بگم : شرجی نیس مثل شمال!  خب البته الان هم هوای شمال خیلی خوبه!

یا مثلا چشمت بخوره به تابلو چالوس فلان کیلومتر و خیلی ضایع بگی مگه از اینجا میرن شمال! عه نمیدونستم:/

اما انصافا این همه جمعیت برنامه ریزی کردن به عشق پدرجان و خوش سفر بودنش اومدن بریم و حالا مهره اصلی جا زده! بخاطر مشکلات کاری پیش اومده !

دوستان بیان من به دعای شما ایمان دارم:)) دعا کنید بریم دریا کنار رو !

[انتخاب واحد چهار شهریور !خیلی زوده! د ِ چه وضعشه! تازه  عرق استرس انتخاب اتاق پاک شده]