[ در تصویر بالـا یک فندق متولد دهه نود را مشاهده میکنید! وی پای راست را

روی پای دیگرش انداخته و مشغول دیدن موزیک ویدیوی جدید دیگر از پیرمرد مهربان! است:|]

دو تا لباس رو خیلی برای فندق ها دوست دارم!

اولی شلوار جین روشن :)

دومی جوراب ساده ساده سفید:)

یوقتایی که خیلی از دستش کفری میشم ! یاد این تیپ ها و ظاهراش میافتم و مجددا دوستش میدارم..خصوصا وقتی موهای لخت طلایی اش رو میبینم:)

:} بعضی ها نمیدونم بعضی های دیگه رو چی فرض کردن!

تو مترو ریمل مارک فلان رو با قیمت دو تومن میفروشه و بعد چند نفر رو همراه خودش اورده و اشخاص همراهی به ظاهر تقاضای ریمل میکنند اون هم چند عدد!

و بلند میگه:اینم از هموناست که سری قبل ازتون گرفتم! خیــلی عالیه!

بعد یه نگاه به مژه هاش میکنی اصلا محو میشی انقدر بلنده:|[اصلا ریمل نزده]

بعد فروشنده بلند اعلام میکنه خـــانم ها بفرمائید اینم مشتری که خیلی راضیه!

  مشتری خیلی راضی دقیقا همون ایستگاه پیاده میشه و به همراه فروشنده بیرون مشغول میشن:|

یعنی همه خنده اشون گرفته بود! دِ آخه خواهر من لازم نیس برای فروش یه جنس  فیک الکی مارک دار اونم انقدر ارزووووون اینهمه پلیس بازی دربیارین:)

:}} از اونطرف یه دستفروش دیگه بود که بچه چند ماهه اش رو با چادر جلوی خودش به طرز وحشتناکی بسته بود!

طوری که پاهاش جمع شده بودند و انقدر فشار وارد شده بود که رنگ پاش کبود کبود بود! و خیلی ها بهش گفتن ولی اهمیت نداد...!

:}}} نمیدونم چرا من با دیدن دستفروش ها تو مترو خیلی خیلی تو فکر میرم..فکرهای مختلف...!

آدم غم اش میگیره..امروز که دیگه نوبرش بود و با تراژدی های متنوع مواجه شدم:/

:}}}} مِن بعد کتاب میبرم و خودم رو مشغول میکنم:)

:}}}}} امروز انقدر شیرکاکائو خوردم که فکر کنم باید برم خون تزریق کنم!! [میگن کم خونی میارهاخم]

:}}}}}} فردا پذیرای عمو جان هستیم و پسر عموی دوساله ی دیوار بالارونده! فکر کنید با فندق چی میشه دیگه! طلب صبرکنید برام..!

+ به یه نکته راجع به خودم رسیدم:) موقع ای که خیلی خسته ام یا سرم شلوغه ! پر حرف میشم:| انقدر بموقع و بجا!خنده

+هپی و مپی باشین:) عیدتون هم خیلی مبارک:)